رضا قليخان هدايت
737
مجمع الفصحاء ( فارسي )
توسن دلى و رايض تو قول لا إله * اعمىوشى و قايد تو شرع مصطفى هم موسى از دلالت او گشته مستمع * هم آدم از شفاعت او بوده مجتبى نطقش معلمى كه كند عقل را ادب * خلقش مفرحى كه دهد نفس را شفا برنامده سپيدهء صبح ازل هنوز * كو بر سيه سپيد ازل بوده پيشوا ذاتش مراد عالم و او عالم كرم * شرعش مدار قبله و او قبلهء ثنا و له صبح است كمانكش اختران را * آتش زده آبپيكران را بر صرع ستارگان دم صبح * ماند نفس فسونگران را يك مى به دو گنج شايگان خر * رغم دل رايگانخران را درياكش از آن چمانه رز * كو ماند كشتىگران را مى تا خط ازرق قدحكش * خط در كش زهدپروران را هركس را جام درخورش ده * از سوخته فرق كن تران را گر قطره رسد به بيدلان مى * يك دريا ده دلاوران را در جواب قصيدهء رشيد الدّين وطواط بلخى فرستاده است بهار عام شكفت و بهار خاص رسيد * دو نوبهار كزان عقل و طبع يافت نوا بهار عام جهان را ز اعتدال مزاج * بهار خاص مرا شعر سيد الشعراء اگر به كوه رسيدى روايت سخنش * زهى رشيد جواب آمدى بهجاى صدا براى رنج دل و عيش ناگوارم ساخت * گوارشى ز تحيت مفرحى ز ثنا معانيش همه ياقوت بود و زر يعنى * مفرح از زر و ياقوت به برد سودا زبونتر از مه سىروزهام مهى سى روز * مرا به طنز چو خورشيد خواند آن جوزا به صد دقيقه ز آب درمنه تلخترم * به سخره چشمهء خضرم چه خواند آن دريا شكستهدلتر از آن ساغر بلورينم * كه در ميانهء خارا كنى ز دست رها كمان گرو همهء گبران ندارد آن مهره * كه چار مرغ خليل اندر آورد ز هوا